زمین

زمین را دوست بداریم

زمین

زمین را دوست بداریم

سلام خوش آمدید

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اشک و خاکستر» ثبت شده است

در جهانِ ادبیات، گاه آثاری پدید می‌آیند که نه تنها داستانی برای گفتن دارند، بلکه حضوری زنده و تپنده از زمان‌ها و مکان‌های فراموش‌شده را در جانِ خواننده می‌دمند.

روایتِ «اشک و خاکستر» اثر امرالله محمودی از همین آثارِ نادر و ماندگار است؛ سفری حماسی و شاعرانه به ژرفای عصرِ سنگ — جایی که انسان، در میانه‌ی خشمِ طبیعت و هراسِ درونیِ خویش، به جست‌وجوی معنا و راز هستی برمی‌خیزد.

از نخستین سطرها، خواننده به جهانی پا می‌گذارد که در آن آتش و خاکستر، مرگ و زندگی، رنج و امید در هم تنیده‌اند.

نثرِ محمودی چنان زنده و تصویری است که هر واژه، بوی خاکِ باران‌خورده و صدای نفس کشیدنِ زمین را در خود دارد.

شخصیت‌ها — از آگیل، مردِ غارنشین، تا ناروا، بانوی سرزمینِ سبز — فراتر از مرزِ داستان می‌روند و بدل به نمادهایی از رنج، مهر و باززایی انسان می‌شوند.

در این روایت، سوماز — زاده‌ی اشک و درد — نخستین نشانه‌ی تولدِ دوباره‌ی انسان است؛

دختری که از دلِ رنجِ مادر و اشکِ زمین پدید می‌آید تا چرخه‌ی زندگی و امید را در سپیده‌گاهِ بشریت از نو معنا بخشد.

آنچه «اشک و خاکستر» را از دیگر روایت‌ها متمایز می‌سازد، هم‌گراییِ حماسه، اسطوره و فلسفه است.

هر تصویر، نه تنها صحنه‌ای از زیستِ انسان، بلکه پرسشی ژرف درباره‌ی سرنوشت، مرگ و آفرینش است.

در این اثر، نویسنده نه تنها داستانی نقل می‌کند، بلکه جانِ تاریخ را بازمی‌نویسد.

خواننده‌ی این اثر، سفری ذهنی و روحانی را تجربه می‌کند — سفری از دلِ خاکسترهای سرد به سرچشمه‌ی اشک‌های گرمِ انسانِ آغازین.

و در پایان، امرالله محمودی — در جایگاه روایتگرِ جهانِ اسطوره‌ها و افسانه‌ها — ما را به تأملی عمیق فرا می‌خواند:

در وجودِ هر انسان، هنوز شعله‌ای فروزان و اشکی پنهان از روزگارانِ کهن باقی است؛ یادگاری از آن هنگام که انسان، در میانِ عشق و بقا، بیم و امید، به هستی معنا بخشید.

  • امرالله محمودی

در سپیده‌دمی بی‌نام، آنگاه که زمان در خواب نخستین خود نفس می‌کشید، نوری لرزان از ژرفای خاک برخاست و با اشک زمین درآمیخت. از آن پیوند مقدس، انسان زاده شد؛ از اشک و از خاکستر، از سوز و از سرود.  

«اشک و خاکستر» بازگشت به همان لحظه‌ی ازلی‌ست؛ به آن دم آغازین که آتش، اندیشه را زاد و درد، معنا را آفرید.  

در این روایت، واژه‌ها بوی سنگ و خون می‌دهند، اما در ژرفای‌شان نوری جاودان می‌تپد.  

آگیل، مردی برخاسته از خاک، و ناروا، بانوی سرزمین روشنایی و راز، دو چهره‌ی ازلی انسان‌اند: یکی در جستجوی معنا و دیگری در پی عشقی ابدی.

در نبرد میان مرگ و زندگی، در آغوش تاریکی و شعله، سرنوشت بشر بر صخره‌های خاموش رقم می‌خورد؛ صخره‌هایی که هنوز پژواک نخستین گریه‌ی انسان را در خود نگاه داشته‌اند.  

اینجا مرز هستی و نیستی است؛  

جایی که اشک، آتش را می‌شکند و آتش، از دل خاکستر، حیات می‌رویاند.  

ناله‌ی مارگزیده‌ای در غار، زوزه‌ی گرگان سپید بر فراز قله‌ها، خشم آتشین کوه‌های سترگ و باران سیاه اندوه بر چهره‌ی زمین، همه سرودی واحدند؛ آوازی برای انسان که از دل رنج، راهی به سوی نور می‌گشاید.  

«اشک و خاکستر» نه تنها داستانی از عصر سنگ، که آیینی‌ست برای بیان راز جاودانه‌ی زندگی؛ یادآوری آن‌که آتش هرچند می‌سوزاند و می‌گدازد، اما روشنی‌اش میراثی ماندگار در جان آدمی‌ست.  

و انسان، در هر عصر و در هر خاک، همواره از دل سوختن، دوباره زاده می‌شود.  

و این سرود، با قلم «امرالله محمودی»، مسافر زمان و روایتگر جهان افسانه‌ها و اسطوره‌ها، همچون شعله‌ای در دل تاریکی، راه خویش را به سوی شکوه و جاودانگی می‌گشاید.

  • امرالله محمودی
زمین

مهر زمین نشانه‌ای آشکار از مهربانی خداوندگار یکتاست، بیایید با زمین دوست باشیم.
نویسنده وبلاگ: امرالله محمودی